کانسپچوال آرت

"Concept" در زبان انگليسی به معنای «مفهوم» و "Conceptual Art" هنری است مفهومی به اين معنا که مهم ترين وجه اثر هنری معنای آن باشد.
ادوارد لوسی اسميت در کتاب خود ـ مفاهيم و رويکرد ها در آخرين جنبش های هنری قرن بيستم ـ مينويسد:«هنر مفهومی شکلی از بيان هنری است که تلاش دارد تا جنبه ی فيزيکی و ظاهری کار را تا حد ممکن تنزل بخشيده و به جای آن نيروی ذهنی ناشی از اثر هنری را تقويت کند...

هنر مفهومی اساساْ از الگو های فکری سرچشمه می گيرد و در اين راه از
هر وسيله ای و موادی که با ذهنيت هنرمند سازگاری دارد مدد می جويد.»
پس بر اين اساس در يافتيم که هنرمند خود را در استفاده از ابزار خاص محدود نمی کندو هر آنچه را که دوست دارد و يا مناسب حالش است وارد اثر مي کند.

در اين باره در «فرهنگ انديشه ی نو» به ويراستاری «ع.پاشايي» مي خوانيم:
«....هنر مفهومی، هنر بصری پيشتازی است ـ خواه انتزاعی و خواه فيگوراتيو ـ که شديداْ بر مضمون يا محتوی تاکيد دارد و شکل يا صورت را عمداْ ناديده می گيرد.اين هنر همه جور مواد نا همخوان مثل:
خاک،شيشه،پارچه،آت و آشغال،وسايل معمولی و روزمره مثل چراغ های نئون،نقشه،مقاله،عکس و بدن آدم را در چيدمان های تصادفی خود به کار می گيرد.»

در واقع هدف اين هنر انتقال مستقيم يک مفهوم يا تصور ( معمولاْ آگاهی به مکانی يا رويدادی ، يا تصوری فنی از علم يا فلسفه ) است و هنرمند ابزار مادی اين انتقال را بی اهميت،از ميان رفتنی،عاری از حالت انگيزی و دور از زيبايی شناسی می پندارد.
ابزار برای هنرمند مفهوم گرا بی ارزش است او سعی دارد با هر چيز موجود بتواند مفهوم خود را سريعاْ انتقال دهد و فرياد بزند که:«اين درست است!»

«رويين پاکباز» در« دايرة المعارف هنر » در اين باره مي نويسد:«در اين نظريه(کانسپچوال آرت) مفهوم(انگاشت کلی از موارد خاص) اهميت دارد و نه چگونگی ارائه آن.فکر هنرمند مهم است و نه شئی هنری.
هدف رسانيدن مفهوم به مخاطب است وسيله ی بيان هر چه باشد.
از مهمترين پيشرو های اين هنر در آمريکا می توان به
«داگلاس هيوبلر»،«جوزف کاستوت»*،«لارنس ويز»،«بروس نومن» و به گروه«هنر و زبان» در انگليس اشاره کرد.
هنر بدنیBODY ART)

شاخه ای از هنر مفهومی که اصطلاح آن در اواخر دهه ۱۹۶۰ در مورد بعضی اجرا های معترضانه به کار گرفته شد. هنر بدنی در واقع همان «هنر اجرایی» و «هنر کنشی » است .در هنر بدنی،از بدن آدمی،حرکات جسمانی،اعمال تکان دهنده،و سخنرانی های طولانی استفاده میشد که گاه خود هنرمند و یا دیگری آن را اجرا میکرد.

یکی از آثار معروف این سبک «وضعیت خواندن» اثر «دنیس اپنهایم» حسی عجیب دارد. در این اثر «اپنهایم» پیچ و تاب های بدن خود در اثر آفتاب خوردگی را در قالب دو عکس نمایش می دهددر یکی از این عکس ها بخشی از بدن توسط کتابی باز شده پوشیده شده است و در دیگری او در حالی که اثر کتاب بر روی بدنش مانده است به خواب رفته است.

«اپنهایم» در این اجرا مدت ۵ ساعت در زیر آفتاب ساحل «جونز» در نیویورک امریکا خوابیده و این درد را تحمل کرده است .این نوع اجرا بیشتر جنبه های «مازوخیستی» کار را بیان می کند که یادآور «هنر کنشی» در معابد پاپ است.

ادبيات و کانسپچوال:

در اين سبک هنرمند بيشتر بر جنبه های نوشتاری اثر توجه دارد و تا حد ممکن از تصوير سازی به عمد می گريزد

هنر خاکی:(EARTH ART)

هنر خاکی یکی از گرایش های کانسپچوال آرت می باشد که از اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰،در آمریکا پدیدار شد.هدف این هنر علاوه بر تاکید به ایده و مفهوم گرایشی بود به سوی پیوند طبیعت و هنر در قرن بیستم.هنرمندان این سبک دست به
تغییرات و جا به جایی هایی با استفاده از تجهیزات و وسایل پیشرفته در طبیعت زدند(هنر چشم اندازی نیز همین هدف را دنبال می کند) مانند اسکله ی حلزونی اثر رابرت اسمیتسون

منبع کافه دیزاین